سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
18
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
فصل 16 سبحانك اللهمّ آغاز كردم ديدم كه اين را اللّه مىگويد به من و اين صورت تعظيم را اللّه است كه در من هست مىكند تا وهم من قطع مىشود كه عبارت از وى اللّه مىآيد و اللّه است كه آن حالت را اللّه مىگويد و اللّهم مىگويد و سبحانك مىگويد و اين به من مىگويد از بسكه تعجبهاست در من و انقطاع اوهام است . اكنون سبحانك اللهم لفظ مخاطبه است هرگز كسى نگويد كه دروغ است و مخاطبه نيست و مخاطبه بىحضور ممكن نباشد چون من نظر باللّه مىكنم محو مىشوم و معدوم مىشوم باز چون نظر به عبوديّت خود مىكنم موجودم مىكند گفتم كه ايّاك يعنى كه اثبات او كنم و نظر به او كنم و بس چون نعبد گفتم خود را به عبوديّت ثابت كنم و در وقت ذكر اگر نظر به بندگى و اختيار خود كنم زارى و رقّت پديد مىآيد و در ضمن ذكر مىگويم كه بندگك توم و گناهكارك توم و باز چون نظر باللّه كنم و نظر به حكم اللّه مىكنم اختيارم مىرود و در حيرت مىافتم و رقت مىرود و عجب بين مىشوم . اكنون در وقت ذكر اللّه نظر به اختيار خود و نظر به بندگى خود مىكنم تا مانده نشوم و چون مانده شدم و از كار فروماندم نظر باللّه كنم و نظر باز باللّه كنم تا عجببين شوم به يك نظر بندهام و به يك نظر افكندهام باز نظر را پاكيزه مىكنم در وقت ذكر زيرا كه ملك نظر از آن اللّه است و اللّه بر ما ناظر است باز اجزاى خود را گفتم چو اللّه ناظر ماست بياييد تا در تعظيم اللّه نيست شويم ديدم هماندم كه همه اجزاى من گرد بر گرد روح من ايستادند و اقتدا كردند بروح من چنانك اقتدا كنند به امام در كعبه و همه محو مىشوند در نماز به حضرت اللّه و روح من پيرى در ميانه نشسته و اجزاى من مسافران گرد جهان گشته با رياضت و به نزديك روح من همه بازآمده و سرها بر زانو نهاده و بوجد مشغول گشته و همه سخنگويان خموش بوده گويى كه آدمى و حيوانات و آب و باد و خاك و شمس و قمر برابرندى در عبادت اللّه و چنان بايد كه تعظيم اللّه مرا جزاى مرا خوشتر از همه غذاها بود و خوشتر از همه شرابها بود و مستى آن از مستى همه مسكرات قوىتر بود باز در روح خود و در موضع علم خود مىنگريستم كه اين چندين نوع علم من و غير من از روحها اللّه چگونه نقش مىكند بايد كه معيّن ببينم ، اللّه الهام